آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

این روزا

1396/4/3 11:53
نویسنده : مامان رویا
322 بازدید
اشتراک گذاری

و اما در احوالات ماه رمضان که دیگر یک روز باقی مانده تا تمام شود بنویسم که خدا را سپاس که دست و پا شکسته روزه هایمان را گرفتیم البته به جز یک هفته آخر که قسمت نبود و از ضعف و بی حالی و درد معده به خود می پیچیم. در این ماه به برکت ماه رمضان زیاد میهمانی رفتیم والبته هفته ی دوم هم نوبت افطاری ما بود و آرادی حسابی بازی کرد و لذت برد تا جایی که هنوزم که هنوز از ما میپرسد مامان میشه دوستانمان  را دعوت کنی تا بازهم بیایند و بازی نماییم و صد البته از حال و روز مادر بینوا بعد از افطار خبر ندارد که چه برسرمان آمد تا خرابه های بعد از بازی با دوستانشان را جمع کنیم.

و از مهد کودک رفتن پسری که عادت نموده اند و اگر یک روزی قرار باشد نیایم میگه مامان من میخوام با دوستام بازی کنم آخه میشه بریم مهد. هرچند ادا درآوردن های اول صبحش هنوز پابرجا باقیست و کلی گریه و زاری و نارحتی و صد البته خبرها حاکی از آن است که طبق عادت به محض خروج اینجانب همه چیز اکی میشود و فقط در این میان فقط عذاب وجدانش برای اینجانب باقی میماند.

و در قسمت آموزشی هم که فکر کنم یه کمی نقاشی کشیدنش بهتر شده و هر از چند گاهی یک لغت انگلیسی از خودش ول میکنه و عرض اندامی می نماید. راستی هر وقت میخواد در مورد کلاس زبانش حرف بزنه میگه مامان دیروز تیچر اومده بود.

تو خونه داشت حرکات ژیمناستیک رو که تو مهد انجام داده بودن به من توضیح میداد و گهواره و مداد و پل و اینجور چیزا و اصرار داشت که تو هم انجام بده و حالا فکر کن من با این ابهت بخوام پل بزنم. تازه بعد هم می گفت آفرین مامان خوشگلم

شعر خوندناش هم که هر روز رو به بهبود و چندین بیت جدید یاد گرفته :

روزی ز سر سنگ. آمد نفس صبح . یوسف گمگشته باز آید . اگر آن ترک شیرازی. ما سر جنگ و جدل. دل نیست کبوترو ...

امروز صبح 96/04/10 ساعت 7:30صبح

ادامه مطلب رو فراموش نکنید.

چند مدتی هست که بطور جد هر روز میپرسه مامان پس کی میریم شمال آخه من دلم برای عمو تنگ شده. دیروز صبح هم زنگ زده بود به عموش و میگه عمو جون میشه بیای دنبالم و منو با خودت ببری شمال. بعد تر هم میفرماید که پس اومدی سرکوچه بوق بزن من بیام سوار بشم با هم بریم. و بعد از پایان تلفن به همراه همسر رفته بود برای خرید نون و موقع برگشت سر خیابون وایستاده بود و میگفت نه من خونه نمیام من همین جا منتظر عمو میمونم تا بیاد منو ببره.

و اما عید فطر امسال رو هم در تهران سپری نمودیم و از ترسی که پارسال در دلمان مانده بود ترجیح دادیم در شهر خودمان بچرخیم و به همراه خانواده ی عزیزتر از جانمان صبح اول وقت که چه عرض کنم راهی شدیم به سمت پارک جوانمردان و تا ساعت 5 رو همون جا سپری نمودیم و بعد هم بازگشت و تمیزکاری های بعد از تفریح و خلاصه تا ساعت 8 مشغول بودیم. گل پسرمان که حسابی لذت برد و کلی بازی کرد و چرخید از توپ بازی و آب بازی و کباب پختن با همسر مهربان و ... و وقتی اومدیم خونه حسابی خسته بود و یه دوش گرفت و شروع کرد به تماشای تلویزیون و اینجوری بود که پرونده ی ماه رمضون امسال هم بسته شد و والسلام.

الان هم یه مدت طولانی هست که اصرار داره مامان منو ببر کودک شو پیش پژمان بازغی و بعد از هربار دیدن برنامه اش میگه پس کی میریم من میخوام برم تو اون اتاقه بازی کنم میشه زودتر بریم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)